gloomy sunday
صبح یک روز شهریور، آفتاب صبحگاهی از گرمای سر ظهرِ پیشِ رو خبر می آرد. راهداری اتوبان را بسته. شب هم به بهانه ای دیگر سمت مقابل اتوبان را بسته بود. صبح ها در ترافیک، شب ها در ترافیک. «کارگران مشغول کارند» تابلو ارزشمندی است. از زحمات مردمان برای شهر سخن می گوید. اما صبح روز یکشنبه چه وقت آسفالت است؟ باز شب منطقی تر به نظر می رسد.
زیر نور آفتاب به تجمع ماشین ها نگاه می کنم. تا ایستگاه آخر همچنان راه است. از ترافیک و گرما نالیدن چیزی بیشتر برای نوشتن نیست... اما از سکوتِ میان هیاهو امروز حرف ها هست برای نوشتن.
ایستگاه آخر، آخرین سفر آدم هاست روی زمین. همراهانشان با کوله باری از اندوه روی کولِ خودشان، کوله بار مسافران را آماده می کنند تا به سفر ابدی خود ادامه دهند. در میان تجمعات، صدایی جز هم همه و ناله و زاری نیست. در میان هیاهوی روزگار، مسافران آرام هستند. دیگر نیست خبری از دویدن و نرسیدن. هیچ مسافری عجله ندارد. نه حرص می زند، نه ذوق. اگر اضطرابی هست یا شوق، از عالم خودشان خبر ها می پیچد.
جمعیتی که بعد از تطهیر، خداوندی را صدا می زنند که به جز او، معبودی نیست. «و خدایی که در این نزدیکی است»
اشک مادر ها، دختر ها. سکوت راز آلود پسرانی که از همیشگی خفتن عزیزانشان خم به ابرو می آورند. مگر نمی گفتند «مرد که گریه نمی کند».
شلوغی و شلوغی، چکه های جوهر سیاه رنگی است روی بوم سکوت. اینجا بود که نت های ممتد، خبر از سکوت پنهان می دادند. آنچه که عیان نیست، اما پنهان هم نیست. کافی ست تا توجه کرد. اگر نور را به خوبی چشم می بیند، تاریکی را نثار توجه باید کرد.
به دنبال خدا بودم، پای شب بو ها، پای آن کاج بلند. از آگاهی آب سراغش را گرفتم، به قانون گیاه سری زدم. من مسلمانم، به واقعیت یا که در شناسنامه. در دلها از آمرزیده شدنش می گفتیم. بر زبان توحید می خواندم. می خواند. نمی خواندند.
دیگری اعتقاد ها ریخته؟ کسی صلوات ختم نمی کند.
زیر آفتاب سوزانِ جاده کویری، تنهایی صورتش را به روشنایی می فروخت.
و تنهایی
و تنهایی
و در این تنهایی...؟
سایه نارونی نبود
تا ابدیت را به جریان بسپارد.